تنهایی...

خرید بک لینک
نصفه شب،از خواب بیدار شدم...خواب بدی دیده بودم.توی خوابم خیلی گریه کردم...زینب ،دوستم،توی خوابم بود،و ظلم بزرگی در حقم کرده بود.خوابم طولانی بود،ولی خلاصش اینکه خیلی گریه کردم تو عالم خواب،و بعدشم خواستم برم پیش مامانم که پیشش گریه کنم و بگم چقدر ناراحتم و سختی کشیدم که مامانم هم تو خواب باهام بد حرف زد و من پر از غصه شدم...و بازم گریه کردم...تصوراین قسمت مربوط به مامانم تو بیداری هم ناراحتم میکنه.ولی خدارو شکر،مامان من خیلی مهربون تر از این حرفاست.یاد حرف آیت الله بهجت افتادم که میگفتن:اگه نصفه شب بیدار شدید بدانید که خدا شمارو بیدار کرده تا باهاش حرف بزنید،اگه حالشو هم ندارین،یه سلام بدین و دوباره بخواببن..گفتم:السلام علی یا صاحب الزمان...و خوابیدم...

گوشیمو گذاشته بودم که ساعت 6بیدار شم و قبل از رفتن به فرهنگسرا که با نگین قرارشو گذاشته بودیم یکم درس بخونم،ولی ساعت 8 بیدار شدم.دقیقا همون موقعی که مامانم داشت امیرعلی رو میبرد کودکستان.

برام یه تخم مرغ آبپز روی اجاق گذاشته بودن.بعد از شستن دست و صورت و خوردن صبحونه،آماده شدن و بعد از خدافظی از مامانم،راه فرهنگسرا رو که تقریبا بیست دقیقه بود ،پیاده روی کردم.

از توی راه هم برای خودم یه کیک و یه شیر کاکائو خریدم.

توی فرهنگسرا،زهرا عبدی و زهرا معماری،پروین شیخی رو دیدم.

تا ساعت 1 که اذان بود سه تا درس دفاعی آخر رو خوندم و بعد از نماز،نگین گفت که بریم ناهار بخوریم.

از فرهنگسرا زدیم بیرون و توی پارک روبه روی فرهنگسرا،یعنی پارک لاله،رفتیم که یه جا برای نشستن پیدا کنیم.

هوا ابری شده بود ،و داشت نم نم بارون میومد.هوای بارونی،درختای سبز پارک،هوای خنک،...چقدر این چيزارو دوست دارم...

بعد از پیدا کردن یه جا برای نشستن ،آسمون از شدت ابرناکی تیره شد و بارون شدید!چه بارون قشنگ!همراه با باد..

بارون به شدت میبارید و منظره ی فوق العاده ای بود...

ولی از شدت باد و رعد و برق،من و نگین و همه ی آونهایی که برای نهار از فرهنگسرا اومده بودن تو پارک ،به سمت فرهنگسرا دویدیم.

تا ساعت 4 فرهنگسرا بودم و نصف دفاعی رو خوندم.در واقع نصف جدید تر و سخت تر و زیادترش رو.

داشتم فکر میکردم،هیچکس نبود که خواب دیشبمو براش تعریف کنم..حتی خواهرم،فاطمه،با وجود اینکه به روش نمياره و نطقمو کور نمیکنه،ولی من میفهمم که حرفام زیاد براش جذاب نیست،بخاطر همین چیزی نمیگم.با این فکر،یه لحظه حس کردم خیلی تنهام،و بازم یاد اون حرف حاج آقا پناهیان افتادم که گفتن:هر انسانی یک تنهایی ذاتی داره و اون تنهایی ذاتی فقط با خدا پر میشه.و این اطرافیان شاید بتونن یکم آدم رو از تنهایی در بیارن ولی اون تنهایی ذاتی ،فقط با خدا به طور پر میشه.

دفاعیم تموم شده.الان ،آسمون داره رعد و برق میزنه و بارون میاد...

خاطرات روزانه...

ما را در سایت خاطرات روزانه دنبال می‌کنید

برچسب: تنهایی یعنی,تنهایی من,تنهایی پر هیاهو,تنهایی را دوست دارم,تنهایی شعر,تنهایی اس ام اس,تنهایی عکس,تنهایی متن,تنهایی جملات,تنهایی غم, نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 23:19

صفحه بندی