نوستالژی

خرید بک لینک
فردا امتحان دینی دارم.ار 16 تا درس، سه تا درس اول مونده.علتشم اینه که بعد از ظهر خاله فاطمه زنگ زد و به مامان گفت که بیاین تو پارکمون.پارک لاله؛امیرعلی هم که از خدا خواسته،دیگه منو فاطمه هم رفتیم.

الان برگشتیم.الان که داشتیم از کوچه بغلی رد میشدیم که برسیم خونه،مبینا دختر همسایه رو دیدم،مبینا فکر کنم حدودا 8-9 سالشه.داشت با دوستش بازی میکرد؛اونو که دیدم،یه لحظه یاد بچگیم افتادم و دلم بچگیمو خواست،همبازی دوران بچگی من تا چهارم دبستان راضیه بود،که از همون اول همسایه بودیم و تولدمون هم فقط چند ماه اختلاف داره و تا 2سال پیش هم همکلاسی بودیم.بخاطر انتخاب رشته جدا شدیم،از چهارم به بعد نگین و ملیکا هم بهمون اضافه شدن.نگین که هم سنمونه و الان با راضیه همکلاس و هم مدرسه ای و البته دوست تقریبا نزدیکه،ملیکا هم که یکسال از ما کوچیکتره.الان با ملیکا عملا هیچ ارتباطی نداریم.حتی تا وقتی مجبور نشیم و چشم تو چشم نشیم سلامم نمیکنیم.نه اینکه از رو عمد باشه ها،نه،نمیدونم چرا اینطوریم.چند وقت پیش یه عکس نوشته دیدم،نوشته بود بعضیا یه جوری باهامون غریبه شدن که انگار یادشون رفته یه زمانی وقتمون با همینا میگذشت!راست میگفت.ازین موارد،تو دوستام خیلی دارم.یعنی دوستیمون یه جور دوستی موقت بوده.

پ ن1:ظهر دلم محرم خواست یهو،بعد الان دلم ماه رمضون میخاد!

پ ن 2: ماه رمضون از 18 خرداد شروع میشه و من خیلی مشتاق شروع شدن ماه رمضون و تابستونم.

خاطرات روزانه...

ما را در سایت خاطرات روزانه دنبال می‌کنید

برچسب: نوستالژی,نوستالژیک,نوستالژی دهه 60,نوستالژی دهه 50,نوستالژی تی وی,نوستالژی کارتون,نوستالژی دهه 70,نوستالژیا,نوستالژی دهه شصت,نوستالژیک تی وی فارسی, نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 23:19

صفحه بندی