+بله؟
-میدونستی امسال راهیان اگه ببرنمون،میریم غرب؟
+نوچ(استیکر قلب)،وای کاش ببرنمون
-نمیدونی صبح چقدر ذوق کردم،فاطمه دعا کن،خیلی دلم تنگ شده
+منم ...انشالله که بریم
-انشالله
پارسال ،توی ابان بود که خیلی یهویی بحث راهیان پیش اومد.یعنی یه روز اومدن اعلام کردن که هر کس میخاد بره راهیان به خانوادش اطلاع بده،که فردا بیان.که البته ما ورزشگاه بودیم اون موقع و فرداش که دیدیم دارن میان ثبت نام،از ترس اینکه ظرفیت تکمیل بشه از مدرسه زنگ زدم به خونه،و با مامانم صحبت کردم،مامانم گفت به بابا اطلاع میده....
بازم استرس داشتم که نکنه بابا نیومده باشه؟
از بین شلوغی و ازدحام وارد دفتر شدم،و یه لحظه اسممو توی لیستی که خانم سعیدی داشت مینوشت،دیدم.واقعا انگار دنیا رو بهم دادن.شاد و شنگول رفتم سر کلاس.
19 ابان،روز اعزاممون بود.
وقتی رفتیم شلمچه،دم غروب بود،راوی میگفت الان نمیفهمین کجایین.بعدا که برگشتیم میفهمین،و دلتون تنگ میشه...
راست میگفت.من دلم تنگ شده...خیلی زیاد هم تنگ شده...
خاطرات روزانه...ما را در سایت خاطرات روزانه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74