
به من مرده یه جون تازه دادی....واسه نوکریت به من اجازه دادی... بعد از شروع دوباره ی سال تحصیلی،و تجدید دیدارهای دوستانه،و دوباره همکلاسی شدن با همکلاسیهای پارسال،(سوم تجربی،303)دوباره رسیدیم به محرم.فکر کنم دو سال بود که میخاستم خادم بشم تو الزهرا،ولی خوب دنبالش نمیرفتم،کلا نمیشد.امسال یکی دوروز مونده به محرم تارا بهم یه پیام داد،که توش تاریخ و ساعت جلسه رو برای خدام گفته بود.گفت مریم میخاستی خادم بشی؟(چون قبلش در موردش باهاش حرف زده بودم).گفتم اره،و جلسه رو رفتم .بعد از اون،دو شب افتخار این ب...
ادامه مطلب